خانه‌ام ابری‌ست

نویسنده: ویرجینیا وولف | مترجم: نازنین معمار

جورج الیوت

دقت در آثار جورج الیوت هم به منزله‌ی آگاهی یافتن از شناخت اندک ما از او است و همآگاهی از درون‌بینی زودباورانه‌ی نه‌چندان ستودنی خواننده است، که به یمن وجودش، قدری آگاهانه و قدری مغرضانه، روایت این زن گمراه اواخر دوره‌ی ویکتوریایی را باور کرد کهبر کسانی گمراه‌تر از خود چیره شد.مشخص کردن زمان و چگونگی شکسته شدن طلسم او کار چندان راحتی نیست. عده‌ای آن را به عمومی شدن زندگی‌اش مرتبط می‌دانند. شاید هم جملاتی نظیر «جوجه بازیگر کلاش» و «زن از راه بدر رفته» که جورج مردیث نقل مجالس می‌کرد، نوک پیکان هزاران نفری را زهرآگین کرد که گرچه از پس نشانه‌گیری درست و دقیق برنمی‌آمدند،به درکردن تیری خشنود بودند. الیوت تبدیل شد به سوژه‌ی خنده‌ی جوانک‌ها، و سهل‌الوصول‌ترین نماد گروهی از آدم‌های جدی که همگی به شِرکی یکسان متهم بودند و به همین جرم می‌شد از میدان به‌درشان کرد. لرد اکتون گفته بود او از دانته بزرگ‌تر است؛ هربرت اسپنسر،زمانی که تمام ادبیات داستانی را در کتابخانه‌ی لندن غیرمجاز اعلام کرد، رمان‌های جورج الیوت را رمان به‌حساب نیاورد و از ممنوعیت معاف داشت. الیوت مایه‌ی افتخار و ابرالگوی جنسیتش بود. کارنامه‌ی زندگی خصوصی او نیز از وجهه‌ی عمومی‌اش درخشان‌تر نبود. از هر کسی خواسته می‌شد از جلسات عصرگاهی خانه‌ی الیوت بگوید، گوینده همیشه غیرمستقیم به‌نوعی به مخاطب حالی می‌کرد که خاطره‌ی آن عصرهای جدی یکشنبه قوه‌ی طنزش را قلقلک می‌دهد. دیدن آن زن متین که روی صندلی کوتاهش نشسته بود برایش دلهره‌آور بود و چنان مضطربش می‌کرد که حرف هوشمندانه‌ای از دهانش خارج نمی‌شد. شکی نیست، که بنا به یادداشتی در دستان پاک و بی‌گناه شاهدی ملال‌زده، صحبت‌های این جلسات کاملاً جدی بوده است. در این یادداشت که به تاریخ صبح دوشنبه نوشته شده، گفته شده که او خود را بابت اظهارنظر بی‌محابا و بی‌ملاحظه‌اش درباره‌ی مریوو، آن‌هم زمانی که منظورش شخص دیگری بوده، سرزنش کرد؛ البته بدون شکتوپ شنونده‌اش برای تصحیح اشتباهات او پر بود. با این حال، خاطره‌ی گفتگو درباره‌ی مریوو با الیوت در یک عصر یکشنبه خاطره‌ی عاشقانه‌ای نبود. گذر سال‌ها محوش کرد و تصویر دل‌انگیزی از آن باقی نماند.

واقعاً هم نمی‌توان از زیر بار این حکم غم‌انگیز خلاصی یافت که صورت کشیده و دلگیر جورج الیوت که همیشه حالتی جدی و عبوس داشت بر ذهن کسانی که می‌شناختندش حک شده بود و حتی از لابه‌لای نوشته‌هایش نگاهشان می‌کرد. ادموند گاس اخیراً الیوت را که سوار یک ماشین ویکتوریا در لندن دیده بود چنین توصیف کرد: «ساحره‌ی درشت خپلی، بی‌حرکت و خیالباف، که دورتادور اجزای غول‌آسای صورتش را که از نیمرخ حالتی عبوس به چهره‌اش می‌داد کلاهی گرفته بود، به ارتفاع کلاه‌های مد روز پاریس، که بنا به مد آن روزها پر شترمرغ عظیمی به آن وصل بود.»

لیدی ریچی، با قلمی به همان اندازه قوی، تصویر صمیمی‌تر و نزدیک‌تری از او به‌جا گذاشته: «با پیراهن مشکی ساتن زیبایی کنار آتش نشسته بود و چراغ سبزرنگی روی میز بغلدستش بود که چندکتاب آلمانی و رساله و کاغذبر عاجی هم آنجا قرار داشت. بسیار آرام و نجیب بود، با دو چشم متین و موقر و صدایی دلنشین. نگاهش که می‌کردم مثل یک دوست بود، نه به معنای واقعی دوست نزدیک، اما حس نیکخواهانه‌ی خوبی برمی‌انگیخت.»

ویرجینا وولف

تکه‌هایی از صحبت‌ّهایش نیز حفظ شده است. گفته بود: «باید برای تاثیر و نفوذ خود احترام قائل شویم. ما به تجربه می‌دانیم دیگران چه تاثیر بزرگی بر زندگی ما می‌گذارند، و نباید از یاد ببریم که در ازای آن ما نیز باید همان تاثیر را بر دیگران بگذاریم.» می‌شود تصور کرد سی سال بعد،این صحنه‌ی ارزشمند را که به حافظه سپرده و از آن پاسداری کرده به یاد بیاورد، آن کلمات را تکرار کند، و ناگهان برای اولین بار، خنده سر دهد.

این احساس در تمام این توصیف‌ها وجود دارد که گوینده، حتی زمانی که برخورد نزدیکی با او داشته، فاصله و آرامش خود را حفظ کرده و هرگز در آینده نیز رمان‌های او را در پرتو شخصیتی زنده و زیبا و پیچیده که چشمش را گرفته نخوانده است. در داستان، که بخش زیادی از شخصیت نویسنده آشکار می‌شود، عدم جذابیت کمبود بزرگی است، و نقص او در ویژگی‌هایی که در باور عام زنان را خواستنی می‌کند و به آنان برتری می‌دهد منتقدانش را، که البته اغلب از جنس مخالف بوده‌اند، شاید کمی ناخودآگاه،آزرده خاطر کرد. جورج الیوت جذاب نبود. زنانگی‌اش کم بود؛ هیچ‌کدام از بدقلقی‌ها و خلق‌وخوهای نامتعادلی را که به بسیاری از هنرمندان سادگی شیرین کودکانه‌ای می‌داد نداشت. انگار برای اغلب مردم، از جمله لیدی ریچی، او «دوستی بود، نه به معنای واقعی دوست نزدیک، اما حس نیکخواهانه‌ی خوبی برمی‌انگیخت.» اما اگر این تصاویر را با دقت بیشتری بنگریم، درمی‌یابیم که همه‌ی این‌ها تصاویر زن مسن مشهوری‌اند، با پیراهن سیاه، سوار ماشین ویکتوریایش، زنی که جنگ و جدال را از سر گذرانده و این جدال‌ها او را عمیقاً به این نتیجه رسانده که برای دیگران مفید باشد، هرچند میلی به ارتباط نزدیک، جز با حلقه‌ی کوچک اطرافیانی که در جوانی او را می‌شناختند، نداشته است. ما از جوانی او اطلاعات اندکی داریم؛ آنچه می‌دانیم این است که فرهنگ، فلسفه، شهرت، و تاثیر او همه بر پایه‌ای بس فروتنانه ریخته شده است: پدربزرگ او نجار بود.

جلد اول زندگی جورج الیوت اندوهناکی بی‌مانندی دارد. او را می‌بینیم که از ملال تحمل‌ناپذیر جامعه‌ی کوته‌فکر روستایی (پدرش خود را به طبقه‌ی متوسط بالا کشیده، اما از پیش هم کمتر تماشایی بود) با خروش و تقلا سربرمی‌کشد تا دستیارسردبیر مجله‌ی روشنفکری لاندن ریویو، و همدم گرانقدر هربرت اسپنسر شود. این مراحل، آنچنان که در تک‌گویی غمناکی بازگو می‌کند،و آقای کراس به‌دلیل روایت داستان زندگی‌اش به‌شدت سرزنشش می‌کند، بسیار دردناک‌اند. در اوایل جوانی، با درست کردن نقشه و نموداری از تاریخ مسیحیت کهن برای بازسازی کلیسایی پول جمع کرد، که به از دست دادن اعتقاداتش انجامید و این رویداد چنان پدرش را مشوش کرد که دیگر حاضر نشد با او زندگی کند. بعد از آن دست و پنجه نرم کردن با ترجمه‌ی [دیوید] اشتراوس بود، که نمی‌توان امیدچندانی داشت که انجام کارهای زنانه‌ی رفت و روب خانه و پرستاری از پدری محتضر، و فائق آمدن انسانی چنان وابسته به عاطفه بر این عذاب فرساینده که تبدیل شدنش به زنی نویسنده به قیمت از دست دادن احترام برادرش برای او تمام می‌شود، بتواند از دلگیری متن و حیرانی روحش در مواجهه با آن بکاهد. الیوت می‌گفت: «مثل جغدی بودم که دوروبر نفرت برادرم بال و پر می‌زدم.» یکی از دوستانی که زحمت او را هنگام ترجمه‌ی اشتراوس با مجسمه‌ی مسیح ایستاده در مقابلش دیده بود نوشت: «گاهی دلم برای این طفلکنگران پدر، با صورت رنگ‌پریده‌ی مریض‌احوال و سردرهای وحشتناک می‌سوزد.» با این حال، گرچه نمی‌توانیم داستان زندگی او را بدون این میل سوزان بخوانیم که ای کاش مراحل ترقی او، اگر نه آسان‌تر، دستکم زیباتر می‌بود، اما عزم جزم او در فتح قله‌های فرهنگ دلسوزی و ترحم ما را پوچ می‌کند. درست است که پیشرفت او بسیار کند و پردست‌انداز بود، اما انگیزه‌ی مقاومت‌ناپذیری به بلندپروازی ژرف و شریفی در پس آن بود. به درازای مسیرش مانع سر راهش بود. همه را می‌شناخت. همه چیز می‌خواند. سرزندگی فکری حیرت‌انگیزش نتیجه داده بود. دوران جوانی‌اش سررسیده بود، اما این دوران جوانی پر از درد و رنج بود. در سی‌وپنج‌سالگی و در اوج قدرت و آزادی کامل، تصمیمی گرفت که نقطه‌ی عطفی بود در زندگی او و هنوز که هنوز است حتی برای ما هم مهم است. تنها، با جورج هنری لوییس به وایمار رفت.

کتاب‌هایی که اندکی پس از این وصال منتشر شدند شاهدی تمام‌قد بر رهایی شگرف برآمده از خوشبختی در زندگی شخصی اویند. به ضیافتی مجلل می‌مانند. البته در آستانه‌ی حرفه‌ی ادبی‌اش می‌توان موقعیت‌هایی را یافت که ذهن او را متوجه گذشته، روستا، سکوت و زیبایی و سادگی خاطرات کودکی کرده و از زمان حال غافل کرده بود. می‌فهمیم چرا اولین کتاب او صحنه‌هایی از زندگی کشیشی بود و نه میدل‌مارچ. با وصال لوییس شور و عاطفه گرداگردش را فراگرفته بود، اما از دیدگاه عرفی و موقعیت زمانی او را منزوی نیز کرده بود. در سال ۱۸۵۷ نوشت: «امیدوارم روزی بفهمند که من هرگز نمی‌توانم کسی را به خانه‌ام دعوت کنم مگر اینکه خودش از من خواسته باشد.» ارتباط او با «مکانی به نام جهان» قطع شده بود. البته پس از آن گفته بود که پشیمان نیست. اما انگشت‌نما شدن او، اول به‌دلیل شرایط، و پس از آن به ناگزیری شهرتش، قدرت حضور میان دیگران بدون جلب توجه را از او گرفت؛ و این برای یک داستان‌نویس لطمه‌ی بزرگی است.هرچند، حالا که او زیر روشنایی و آفتابِصحنه‌هایی از زندگی کشیشی پا روی پا انداخته بود و احساس می‌کرد پختگی و وسعت ذهنش با آزادی شکوهمندانه‌ای بر جهان «گذشته‌های دورش» می‌گسترد، صحبت از لطمه بیجا است. چنین ذهنی از هر چیزی سود می‌برد. هر تجربه‌ای لایه لایه تا عمق درک و تعمق نفوذ می‌کرد و ذهنش را پربارتر و پرورده‌تر می‌کرد. با اندک دانسته‌هایی که از زندگی او داریم، نهایت چیزی که در وصف نگرش او به داستان می‌توانیم بگوییم این است که او درس عبرت‌هایی گرفت که معمولاً، اگر اصلاً کسی بگیردشان، دیریابند، و از میان این‌همه، شاید، بیشترین داغی که بر دلش ماند فضیلت غم‌انگیز تحمل بود؛همراهی و همدلی‌اش متوجهمسائل ساده‌ی روزمره است، و شادمانه‌ترین بازی‌ها را در شرح و بسط بی‌آلایشیِ شادی‌ها و غم‌های معمولی دارد. هیچ‌کدام از آن هیجان‌های رمانتیکِ تسکین و قرار نیافته که لبه‌های تیزش از پس‌زمینه‌ی جهان بیرون می‌زند و به منِ درونی فرد برمی‌گردد در او وجود ندارد. عشق و اندوه کشیش پیر و تلخ ویسکی‌خور خیالباف کجا و خودخواهی تندوتیز جین ایر کجا. کتاب‌های اولش، صحنه‌هایی از زندگی کشیشی، آدام بید و آسیاب رودخانه‌ی فلاسجلوه‌ی باشکوهی دارند. ارزش خوانواده‌ی پویزر، دادسان، گیلفیل، بارتون و دیگران و تمام محیط پیرامونی و دلبستگی‌هایشان را نمی‌توان تخمین زد، چون جسم و روح دارند و ما میانشان زندگی می‌کنیم، جایی بی‌حوصله و جایی دیگر با آن‌ها همدلیم، اما هرگز در پذیرفتنی بودن حرف‌ها و کارهایشان شبهه‌ای وجود ندارد، و این تنها از اصالت سرچشمه می‌گیرد. چنان تک‌تک صحنه‌ها و شخصیت‌ها را غرق خاطره و طنز می‌کند که تار و پود زندگی روستایی کهن انگلیسی از نو بافته شود و چنان شباهتی به فرایند طبیعی این کار دارد که جایی برای انتقاد باز نمی‌گذارد. ما می‌پذیریم و گرمای مطبوع و انبساط خاطری را احساس می‌کنیم که تنها و تنها از قلمخلاق نویسندگان بزرگ برمی‌آید.وقتی پس از سال‌ها به کتاب‌هایش بازمی‌گردیم، حتی خلاف انتظارمان، ما را به زیر آبشار انرژی و گرمای بی‌کرانش می‌گیرد، طوری که دیگر چیزی جز غرقه شدن در گرمایش، همچون قدم زدن زیر آفتابی که از لابه‌لای نارنجستانی بر ما بتابد، چیزی نمی‌خواهیم. اگر هم ردی از بی‌قیدی و بی‌ملاحظگی در مثلاً طنز کشاورزان و همسرانشان وجود دارد، آن هم در آن شرایط درست است. به‌ندرت پیش می‌آید به صرافت تحلیل مواردی بیفتیم که احساس می‌کنیم عرض و عمقی انسانی دارند. و اگر این نکته را درنظر بگیریم که طرز تفکر کشاورزان و کارگران چقدر با طرز تفکر اغلب خوانندگان جورج الیوت تفاوت دارد، تنها می‌توانیم این لذت و آسودگی پرسه‌زنی از خانه تا دکان آهنگری و از مغازه تا حیاط خانه‌ی کشیش را مدیون جورج الیوت باشیم که در را برایمان باز می‌کند تا نه با نگاهی از بالا به پایین یا از سر کنجکاوی، که همدلانه به زندگی‌شان راه پیدا کنیم. الیوت هجونویس نیست. ذهنش کندتر و پردنگ‌وفنگ‌تر از آن حرکت می‌کرد که به کار هجو بیاید. اما مشت بزرگی از عناصر طبیعت انسان در دستش است که با درکی همه‌جانبه و پرمدارا دسته‌دسته‌شان می‌کند و مخصوصاً با دوباره‌خوانی آثارش متوجه می‌شویم که همین است که شخصیت‌هایش را تازه و آزاد نگه می‌دارد و حتی جذابیتی ورای خنده‌ها و گریه‌هایمان به آن‌ها می‌دهد. خانم پویزر معروف را درنظر بگیریم. برای الیوت کاری نداشت روی جزءبه‌جزء ویژگی‌های شخصیتی او کار کند، و شاید گاهی زیادی طنز داستانش تکراری است. اما بعد آنکه کتاب را می‌بندیم، حافظه، همانند زندگی واقعی، جزئیات ظرایفی را به یادمان می‌آورد که در هنگام خواندن برخی از خصوصیات بارزتر از توجه به این‌ها بازمان داشته بودند. به یاد می‌آوریم که حالش خوب نبود. جاهایی از داستان بود که یک کلمه هم حرف نزد. با صبر و حوصله به بچه‌ی مریض می‌رسید. واله و شیدای تاتی بود. بنابراین می‌توان چند و چون تعداد بیشتری از شخصیت‌های جورج الیوت را درآورد و حتی در کم‌اهمیت‌ترین‌هاشان می‌توانچنین ویژگی‌هایی را در پستویی یافت که اصلاً قصد پرده‌برداری از آن‌ها را ندارد.

البته در خلال تمام این مداراها و همدلی‌ها، حتی در کتاب‌های اولش، لحظه‌های پرتنش‌تری هم هست. طنزش به‌قدری در جای‌جای داستان گسترده است که طیف وسیعی از نابخردی‌ها و ناکامی‌ها، مادران و کودکان، سگ‌ها و دشت‌های شکوفا، کشاورزان، چه عاقل و فرزانه و چه مست و لایعقل، دلالان اسب، مهمانخانه‌داران، کدخدایان و نجاران را در برمی‌گیرد. بالای سر تمام این‌ها اما عاشقانه‌ای در پرواز است، تنها عاشقانه‌ای که جورج الیوت بر خود مُجاز می‌دانست: عاشقانه‌ی گذشته. کتاب‌های او به طرز حیرت‌انگیزی قابل خواندن‌اند و اثری از خودنمایی و تظاهر در آنان پیدا نیست. اما خواننده‌ای که زمان درازی به آثار اول او نظر داشته فرونشستن تدریجی غبار خاطرات را به وضوح می‌بیند. این بدان معنا نیست که قدرتش کم شده، چرا که این قدرت به منتها درجه‌اش در اثر سنجیده و بالیده‌ی او، میدل‌مارچ، نمایان است، کتابی که با وجود تمام کاستی‌هایش از معدود رمان‌های انگلیسی است که برای بزرگسالان نوشته شده. اما جهان کشاورزان و زمین‌های کشاورزی دیگر ارضایش نمی‌کند. در زندگی واقعی خوشبختی‌اش را جای دیگر جسته بود؛ و با اینکه نگاه به گذشته آرامش‌بخش و تسکین‌گر بود، رد روح آشفته و شخصیت تیزبین و پرسشگر و سردرگمی که همانا خود جورج الیوت بود حتی در آثار اولیه‌اش نیز پیداست. شخصیت دینا در آدام بید ذره‌ای از وجود او را در خود دارد. در آسیاب رودخانه‌ی فلاس خود را کامل‌تر و واضح‌تر در قالب شخصیت مگی به نمایش می‌گذارد. جورج الیوت جنتِ توبه‌ی جنت است، و رُمُلا، و دوروتیا که فهم و شعور می‌جوید و معلوم نیست در ازدواج با لادیسلاو چه دیده. ترجیح می‌دهیم اینطور فکر کنیم که کسانی که یقه‌ی جورج الیوت را می‌گیرند به‌خاطر قهرمانان زنش چنین می‌کنند، و دلیل موجهی هم دارند؛ چون بی‌شک او را در ضعیف‌ترین موقعیت قرار می‌دهند، به سخت‌ترین نقاط هدایت می‌کنند و دستپاچه و نصیحت‌گر و گه‌گاه مبتذل می‌کنند. اگر می‌شد همه‌ی این زنان را حذف کرد، جهانی بس پست‌تر و کوچک‌تر باقی می‌ماند، ولو اینکه جهانی می‌شد بسیار هنرمندانه‌تر و بی‌نقص‌تر و سرشار از شادی و آسودگی. در توضیح ناکامی او، تا جایی که می‌شود ناکامی حساب کرد، باید به خاطر داشته باشیم که جورج الیوت تا سن سی‌وهفت‌سالگی یک داستان هم ننوشته بود، و در سی‌وهفت سالگی دیگر خود را آمیزه‌ای از درد و چیزی شبیه آزردگی می‌دید. تا مدت‌های مدید ترجیح می‌داد اصلاً درباره‌ی خودش هیچ فکری نکند. بعدها و زمانی که اولین بارقه‌های خلاقیت از درونش جوشید و اعتمادبه‌نفس پیدا کرد، روزبه‌روز بیشتر از دیدگاه شخصی خود نوشت، هرچند دیگر آن بی‌قیدی قاطعانه‌ی جوانی را نداشت. همیشه وقتی حرف‌های خودش از دهان قهرمانان زنش زده می‌شود دستپاچگی‌اش معلوم است. به هر طریق ممکن تغییر شکلشان می‌دهد و مخفی‌شان می‌کند. آن‌ها را از موهبت زیبایی و ثروت بهره‌مند می‌کند؛ علاقه به طعم برندی را اختراع می‌کند. اما این نکته‌ی آزاردهنده و شورانگیز به جای خود باقی است که نیروی نبوغش ناگزیر او را دوباره به مناظر آرام روستایی می‌کشاند.

دختر زیبا و نجیبی که اصراربه زاده شدن در آسیاب رودخانه‌ی فلاسدارد واضح‌ترین نمونه‌ی ویرانی است که قهرمان زن می‌تواند به خودش روا دارد. قوه‌ی طنز کنترلش می‌کند و تا جایی که هنوز کوچک است و با فرار کردن با کولی‌ها و میخ فروکردن در عروسکش راضی می‌شود دوست‌داشتنی نگهش می‌دارد. اما این دختر رشد می‌کند، و قبل از اینکه جورج الیوت بفهمد، زنی بالغ روی دستش مانده که دیگر نه کولی‌ها و نه عروسک و نه حتی خود سنت آگ از پس برآوردن خواسته‌هایش برنمی‌آیند. اول فیلیپ وِیکِم ساخته می‌شود و بعد استیون گِست. اغلب به ضعف اولی و نخراشیدگی دومی اشاره می‌کنند. اما ضعف و نخراشیدگی در این دو شخصیت بیش از آنکه نشان‌دهنده‌ی ناتوانی الیوت در ترسیم تصویر مردان باشد، تردید و دودلی و تعلل او را در پروردن مردی مناسب قهرمان زن داستانش می‌رساند. جورج الیوت یک قدم از جهانی که می‌شناخت و دوست می‌داشت بیرون ایستاده و به‌اجبار پایش به خانه‌های طبقه متوسطی باز شده که مردانش تمام صبح روزهای تابستان مشغول آوازخواندن‌اند و زنان مشغول گلدوزی روی کلاه‌های فروشی. احساس می‌کند با آن محیط جور نیست و هجو ناشیانه‌اش با لقب دادن «طبقه‌ی ممتاز» به آن‌ها این حس او را برملا می‌کند.

شراب طبقه‌ی ممتاز به‌راه است و فرش‌های ابریشمی‌اش پهن؛ برای نامزدی‌ها شش هفته جشن و پایکوبی می‌کند؛ اپرا می‌رود و سالن‌های رقصش رویایی است… علمش را از فارادی می‌گیرد و مذهبش را از اسقف، و این‌ها را تنها در خانه‌ی بهتران می‌توان ملاقات کرد. تاکید بیش از این؟

اثری از طنز یا درون‌بینی در آنجا دیده نمی‌شود، تنها کینه‌ای دندان تیز کرده که احساس می‌کنیم منشأ شخصی دارد. هرچقدر هم که پیچیدگی طبقه‌بندی اجتماعی ما و انتظارش از رمان‌نویسی سرگردان و در گذر از مرزهای اجتماعی به نشان دادن همدلی و درایتوحشتناک باشد، مگی تالیور [قهرمان زن آسیاب رودخانه‌ی فلاس] کاری بدتر از بیرون کشیدن جورج الیوت از محیط طبیعی خودش انجام داد. او اصرار داشت که صحنه‌ی عاطفی مهم داستان با مقدمه‌ای آغاز شود. باید عاشق می‌شد، سرخورده می‌شد، و در آغوش برادرش غرق می‌شد. هر چه بیشتر در صحنه‌های احساسی مهم دقیق شویم، با اضطراب بیشتری به گرد آمدن و انبوه شدن ابرهایی می‌نگریم که در لحظه‌ی بحرانی خواهند ترکید و ما را زیر باران دلسردی و پرگویی‌شان خواهند گرفت. هم به این دلیل که دیالوگ‌ها کند پیش می‌روند، هم به این دلیل که گویی توان رویارویی با دلهره‌ی خستگی از تلاش برای تمرکز عاطفی را ندارد. اجازه می‌دهد قهرمانان زنش زیاد حرف بزنند. چندان خوش‌سخن نیست. آن ذوق لغزش ناپذیر را ندارد که جان کلام را در یک جمله بگنجاند. آقای نایتلی گفت: «می‌خواهی با کی برقصی؟» اِما گفت: «با شما، اگر از من بخواهید.» و دیگر اِما حرفش را زده. آقای کازابون شاید بخواهد یک ساعت دیگر حرف بزند، ولی ما از پنجره بیرون را تماشا می‌کنیم.

با این وجود، اگر قهرمانان زنش را بی‌رحمانه کنار بگذاریم و جورج الیوت را به جهان کشاورزی «گذشته‌های دور»ش محدود کنیم، نه تنها بزرگی‌اش را دستکم گرفته‌ایم، که طعم واقعی‌اش را هم نچشیده‌ایم. بزرگی او به‌جای خود باقی است، در این مورد شک نداریم. وسعت دیدگاه، خطوط پررنگ مشخصه‌های شخصیت‌های اصلی، نور سرخ‌فام کتاب‌های اول و نیروی کاوش‌گر و غنای فکری کتاب‌های بعدی‌اش وسوسه‌مان می‌کند فوری فاتحه‌اش را نخوانیم. ولی آخرین نگاه ما همیشه بر قهرمانان زن می‌ماند. دوروتیا کازابون می‌گوید: «همیشه از بچگی دنبال مذهب خودم می‌گشتم. قبلاً خیلی دعا می‌کردم. حالا چه بشود دعا کنم. سعی می‌کنم هیچ‌چیز را صرفاً به‌خاطر خودم نخواهم…» این حرفی است که از زبان همه‌ی قهرمانان زنش می‌گوید. مشکل همین‌جا است. بدون مذهب نمی‌توانند زندگی کنند، و از بچگی دنبالش می‌گردند. همه‌شان علاقه‌ی زنانه‌ی عمیقی به نیکی دارند، به همین دلیل مرکز کتاب نقطه‌ی آرمان و عذاب آن‌ها است، ساکت و خلوت مثل یک معبد، اما معبدی که نمی‌داند دست دعا به درگاه کدام خدا دراز کنند. مقصود خود را در معرفت می‌جویند، در کارهای معمول زنانه، در خدمات گسترده‌تر هم‌نوعانشان. آنچه می‌جویند نمی‌یابند، و جای تعجب نیست. اینطور به نظر می‌آید که خودآگاه دیرین زن، که مملو از رنج و حساسیت، و تا دیرزمانی حتی احمقاست، در زنان داستان‌های جورج الیوت سرریز و خواسته‌ای را –که نمی‌دانند چیست- فریاد کرده که شاید با واقعیت‌های هستی بشر سازگار نیست. جورج الیوت هوشمندتر از آن بود که در این واقعیت‌ها دست ببرد، و طنزش زمخت‌تر از آن بود که حقیقت را به صرف خشونتش تقلیل دهد. کشمکش قهرمانان زن الیوت، اگر شجاعت و همت عالی‌شان را فاکتور بگیریم، به تراژدی ختم می‌شود، یا به سازش و مصالحه‌ای که حتی اندوهناک‌تر است. اما داستان همه‌ی آن‌‌ها نسخه‌ی ناقص داستان خود جورج الیوت است. نمایش پیچیدگی و فشاری که به زنان می‌آیدبرای او هم کافی نبود. باید سر از این حصار به‌در می‌برد و میوه‌های عجیب و روشن دانش و هنر را با دست خود می‌چید. کامی را که زنان معدودی در دنیا گرفته بودند می‌گرفت. نه میراثی را که برده بود انکار می‌کرد و نه پاداشی را که برازنده‌اش نبود می‌پذیرفت. بنابراین او را به چشم چهره‌ای به‌یادماندنی می‌نگریم که بی‌اندازه ستایش شد ولی از شهرت ابا داشت، زنی دلمرده و تودار، که به آغوش عشق پناه برد چنان‌که گویی رضایت تنها در آنجا یافت می‌شود و بس، و در عین حال زنی با جاه‌طلبی سیری‌ناپذیر اما سخت‌پسندی برای هر آنچه زندگی برای عرضه به ذهنی آزاد و کاوشگر داشت، کسی که با آرمان‌ها و آرزوهای زنانه‌اش جلوی دنیای واقعی مردان ایستاد. در هر چه آفرید، عاقبت او پیروزی بود. و ما فراموش نمی‌کنیم که در هر مانع پیش رویش –جنسیت و سلامت و عرف- آنقدر دانش و آزادی جُست تا زمانی که تنش، سنگین از فشار مضاعف، فرسوده و بی‌رمق بر زمین افتد. و ما باید هر چه در توان داریم به‌کار گیریم تا تاج افتخار را بر سنگ گورش بگذاریم.

منتشر شده در مجله تجربه – شماره ۶۴